X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 23 مهر 1388 در ساعت 16:52 ~ چاپ مطلب
نویسنده : محمد امینی فرد
عنوان :

آفتاب سرد

در اتوبوس نشسته بودم. هوا تاریک شده بود و نور چراغهای روشن خودنمایی می کرد. اتوبوس تقریبا پر شده بود. بعضی ها چشمانشان را بسته بودند و روی صندلی دراز کشیده بودند. خستگی از نگاه مسافران فریاد می زد. صدایی از کسی نمی آمد."هیچکس با هیچکس سخن نمی گفت که خاموشی به هزار زبان در سخن بود."

از پنجره اتوبوس، بیرون را نگاه می کردم و با خودم  فکر می کردم که چرا ده سال پیش تصور نمی کردم روزی می رسد که مجبور میشوم برای زنده ماندن و زندگی کردن "به این گوشه که از دنیا بیرون است"پناه ببرم؟ با دلتنگی از خودم پرسیدم که مگر زندگی چقدر ادامه دارد که بابت امرارمعاش باید دائما خلاف جهت آب شنا کنی و نتوانی حتی به خودت هم اعتراض کنی؟

نمی دانم چرا تمام خاطرات تلخ زندگی ام از جلوی چشمانم رژه می رفتند؟ نتوانستم جلوی آه کشیدنم را بگیرم ولی سعی کردم کسی صدایم را نشنود. فضای داخل اتوبوس سرد و غمزده بود. یا شاید هم، چون من متاثر بودم فضا را آنطور می دیدم. گفتم:"چه آرمانها که با تغییر موقعیت زندگی هدر نمی روند یا کامل نمی شوند؟" دچار حالی بودم که مادربزرگ در توصیف آن به من می گفت :"محمد، انگار دارن توی دلم رخت می شورن."

 به انگیزه خودم برای زندگی فکر می کردم که با وضعیت امروزم فا صله ی زیادی داشت و دلم به حال دوران نوجوانی می سوخت که هر روز به امید رسیدن به رویاها آرزوی تمام شدنش را می کردم. وقتی که به یاد حافظ افتادم بی اختیار اشکم سرازیر شد:

"زین آتش نهفته که در سینه من است   خورشید شعله ای ست که در آسمان گرفت"

در حال دست و پا زدن در دریای فکر و ذهنم بودم که صدای زنگ موبایلم توجه همه را جلب کرد. با بی حوصله گی به طرف تلفن رفتم. پیامی از طرف مادرم رسیده بود. متن پیام این بود:"آنجا که نمی توان عشق ورزید باید گذاشت و گذشت."

نظرات (7)
زمان ثبت : 23 مهر 1388 ساعت 20:22 [لینک نظر]
نویسنده : میترا
امتیاز : 0 0

سلام وبلاگ قشنگی و پر محتوی داری حالا که آنلاینیم چرا کسب درآمد نکنیم؟
بدون حتی یک ریال سرمایه گذاری فقط از حضورتان در اینترنت کسب در آمد کنید حتی اگه وقتی براش نذاری هر ماه حداقل $20 می گیری
زمان ثبت : 24 مهر 1388 ساعت 15:33 [لینک نظر]
نویسنده : بده من ...
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سلام
حاجی خیلی چاکریم
پیمانکاریه و هزار درد.مگه به شما پرواز نمی دن که تو اتوبوس اینهمه مشکل داری؟
فکر می کنم اگه یه داستان بزنی مشکلت حل شه.
اگه خواستی بیا دستور بدم بهت پرواز بدن.
می دونی که ما بچه های کارفرما این حرفارو نداریم.
زمان ثبت : 26 مهر 1388 ساعت 14:19 [لینک نظر]
نویسنده : عبداله
وب/وبلاگ : http://damdami2.blogsky.com
امتیاز : 0 0
سلام دوست من
آخ از این دل تنگ...
زمان ثبت : 27 مهر 1388 ساعت 18:25 [لینک نظر]
نویسنده : دمدمی
وب/وبلاگ : http://daam.blogsky.com
امتیاز : 0 0
یا هو

آها این شد یک حرف ناب دل گور پدر این زندگی کوفتی ملاحضه کدامین مصلحت را می کنی رفیق... به گمانمان این پستت کلا مانیفست بلاگ ات: حرارت آرمان های درون بر سرمای واقعیت های جاریست.
زیبا بود اما ای کاش می شد عکس این معادله که قلممان به زیبایی رنج هایمان را تصویر می کنند رخ دهد؟
رخ دهد؟
می بینی ممد جان ما هنوز آدم نشدیم منتظر دستی هستیم گویا؟! البته این که دستی همیشه از غیب برآید خرافات نیست منتها نوبت به ما که می رسد این دست توی سرمان می خورد... مصادیق اش را می دانی و می دانم.
باری دلمان تنگ سخن است... باشد در سرمای زمستان جای همدیگر را بیابیم و باز چسناله های شفاهی.
زمان ثبت : 21 آبان 1388 ساعت 12:58 [لینک نظر]
نویسنده : دمدمی
وب/وبلاگ : http://daam.blogsky.com
امتیاز : 0 0
په شی می کنی؟
زمان ثبت : 26 آبان 1388 ساعت 14:18 [لینک نظر]
نویسنده : دمدمی
وب/وبلاگ : http://daam.blogsky.com/
امتیاز : 0 0
آقا به آن سرمایه تان دست نزتید لازم اش داریم بعدا!!
شما که اهل سرمایه داری نبودید!!
زمان ثبت : 12 مرداد 1389 ساعت 13:17 [لینک نظر]
نویسنده : همش همین
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
دراین میحث نکته ای ذهن مرا به خودش معطوف کرد وآن نکته این است که گوشی نوکیایN72شمااز بس که استند بای در حالت سایلنت یه سر برده است،طفلک به کل زنگ زدن را فراموش کرده است،حال چگونه صدای زنگ این گوشی توجه همه را به خود جلب کرده است،وشما که به این نکته واقف هستی "آنجا که نمی توان عشق ورزید بایدگذاشت و گذشت"خوب بگذار و بگذر،حال این جمله ایهام دارد زیرا ما در زبان و ادبیات فارسی فعل گذاردن رادر معانی مختلف داریم،حال منظور از گذاردن دراینجا گذاشتن (اصول غیر اخلاقی )و فرار کردن است یارها کردن و قید کاری را زدن.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :